به مناسبت ٢٠ مهرماه روز بزرگداشت حافظ :

سه نمره کسر، به قیمت یک بیت حافظ...

سه نمره کسر، به قیمت یک بیت حافظ...
بهمن پگاه راد - « خبرجنوب»/ معلمان ادبیات ما در متوسطه دوم دبیرستان پیوند، واقع در خیابان فردوسی، به ترتیب احمد آل‌عصفور، منوچهر فتوت و جهانشاه سیسختی بودند. هر سه ویژگی‌های خاص خود را داشتند، اما هر سه از دوستان حافظ و سعدی به شمار می‌رفتند و به‌ویژه در طول سال، دقایق زیادی به شرح مکتب این دو معلم بزرگ می‌پرداختند و شاگردان کلاس خود را به سیر و سلوک در وادی دو بزرگتر شهر ما، شیراز، وا می‌داشتند.خلاصه، آقای فتوت در کلاس یازدهم انشایی درباره حافظ داده بود که من در هفده صفحه نوشته بودم. از آن نوشته چیزی که بتوانم دقیق بازگو کنم به یاد ندارم، اما در گرته یاد ایام ذهنم به خاطر دارم که نوشته بودم: «برای ما انسان‌های خسته‌دل از زندگی، حافظ مرهمی است... » و در گوشه‌هایی دیگر از عشق به حافظ گفته بودم که دوستداران از آن سر دنیا روانه حافظیه می‌شوند و تربت پاک حافظ را سرمه چشم و روی خود می‌کنند؛ همان عشقی که گوته، شاعر بلندمرتبه آلمانی و دیگر عاشقان به پیر مغان ما داشته‌اند.خلاصه، در پایان انشا، بعد از کف مرتب دوستان برای من، آقای فتوت در حالی که دفتر من را برای نوشتن جملاتی در پایان و تقریظ به دست گرفته بود، به ایراد سخن پرداخت.
توضیحات دبیر ادبیات‌مان که لسان غرا و پرابهتی داشت و ان‌شاءالله سال‌های سال زنده باشد، به درازا کشید. دوستان اگرچه دل به سخنان استاد داشتند، اما این مسئله که چه نمره‌ای حاصل هفده صفحه انشای من است، موضوعی بود که ذهن من و آن‌ها را در مقابل ده‌ها بیت غزلی که جناب فتوت از حافظ شیرین‌سخن می‌خواند و من را همچنان سراپا و رو به دوستان ایستانده بود، پرسشی دیگر بود.خلاصه، سخنان آقای دبیر ادبیاتمان به طول انجامید و در آخر که من و دفتر انشایم را معطل دید، دفتر را کنار تریبون قرار داد و چند کلمه‌ای نوشت و نمره‌ای مرحمت کرد و گفت: «بسیار عالی. اما سه نمره کسر کردم! آخر، هفده صفحه نوشتن درباره حافظ کار هر کسی نیست، اما این هفده صفحه نباید حداقل یک بیت از حافظ داشته باشد! این هم جفا به حافظ بلندمرتبه است و هم جفا به دانش‌آموزی که هفده صفحه برای او نوشته است! »
از این خاطره سال‌ها گذشت و گاه‌گاه استاد را در حوالی پارامونت، که خانه‌اشان همان حدود بود، می‌دیدم. در یکی از این دیدارها، استاد را به یاد آن سال‌های دور و انشای حافظ انداختم. استاد فتوت گفت:دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات / مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش! خلاصه، این دیدار شوق‌انگیز استاد و من که هنوز خود را شاگرد استادان و دبیران ادبیات خود می‌دانم و همیشه با من خواهد بود، به درازا کشید و همه‌اش از حافظ بود و حافظ... راستی، حافظ کیست که ما هنوز در شناخت او حیران‌زده‌ایم و برایش می‌نویسیم: «برای ما انسان‌های خسته‌دل از زندگی، این پیر مغان عجب مرهم و اکسیر حیات‌بخشی است...
حافظ، آن پیر مغان اکسیرگر
حافظ نه فقط شاعر غزل‌سرای قرن هشتم، که لسان‌الغیب و ترجمان‌الاسرار است. او در دیوان خود، از پیر مغان سخن می‌گوید؛ همان پیر خراباتی که به گفته خودش:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
و ما شاگردان آن دبیران ادبیات، در مکتب همین پیر مغان درس خواندیم. زنده یاد احمد آل‌عصفور با آن لحن شاعرانه و نحیف بیمار گونه، ما را با سعدی و حافظ آشنا کرد. منوچهر فتوت با آن لسان غرا و پرابهت، حافظ را نه فقط شاعر، که استادی بی تکرار معرفی کرد و استاد جهانشاه سیسختی با آن نگاه نافذش، ما را به سیر و سلوک در وادی دو بزرگتر شهرمان شیراز وا می‌داشت.حافظ خود می‌گوید:ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم / ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ماو ما در کلاس‌های آن سه استاد، عکس رخ یار را در آیینه اشعار حافظ می‌دیدیم. آقای فتوت، آن روز که سه نمره کسر کرد، در حقیقت درس عشق داد. او می‌خواست بگوید که نوشتن درباره حافظ بدون استشهاد به کلام خودش، مانند سخن گفتن از شمع بدون پروانه است. حافظ خود فرموده:
شمعِ دلِ دمسازم، بنشست چو او برخاست و استاد فتوت، با آن سه نمره کسر، شمع دل ما را دمساز کرد. او ما را به جگرسوزی در راه شناخت حافظ فراخواند.
سه نمره، سه درس
بنابرین آن سه نمره کسر منهای بیست، سه درس بود:درس اول: حافظ را باید با کلام خودش شناخت. حافظ می‌گوید:هر که را با خط سبزت سر سودا باشد / پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد! یعنی عشق به حافظ، دایره‌ای است که باید در آن ثابت‌قدم بود. نوشتن هفده صفحه درباره او، بدون یک بیت از او، مانند دایره‌ای بدون مرکز است.درس دوم: حافظ مرهم است، نه مشکل. او می‌گوید:بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است / بیار باده که بنیاد عمر بر باد است! و ما، انسان‌های خسته‌دل از زندگی، در قصر امل خود نشسته‌ایم و از حافظ مرهم می‌طلبیم. استاد فتوت با آن سه نمره کسر، به ما آموخت که مرهم را باید در کلام حافظ جست، نه در وصف حافظ.درس سوم: حافظ اکسیر حیات‌بخش است. او می‌گوید:دم را غنیمت دان آن قدر که بتوانی / حاصل کند در لحظه، کاین دم است سرمایه! و ما در کلاس‌های آن سه استاد، دم را غنیمت دانستیم. احمد آل‌عصفور، منوچهر فتوت و جهانشاه سیسختی، هر سه اکسیر بودند. آن‌ها نه فقط معلم ادبیات، که پیر مغان ما بودند. آن‌ها به ما آموختند که حافظ زنده است، جاری است، همیشه‌سبز است.
حافظیه، تربت پاک
آن روز که در انشای خود نوشتم :دوستداران از آن سر دنیا روانه حافظیه می‌شوند و تربت پاک حافظ را سرمه چشم و روی خود می‌کنند، گوته را به یاد آوردم. گوته، آن شاعر بلندمرتبه آلمانی، دیوان غربی، شرقی خود را با الهام از حافظ نوشت. او حافظ را توأمان خود خواند و گفت:ای حافظ، آرزوی من این است که همچون تو، در اوج آسمان‌ها پرواز کنم و ما، در حافظیه، تربت پاک او را سرمه چشم می‌کنیم. سرمه، روشنایی است. سرمه، بینایی است و در نهایت حافظ، سرمه چشم ماست.
سه نمره، یک بیت، یک عمر
آن سه نمره کسر، یک عمر درس بود و من، سال‌ها بعد، هنوز دلالت خیر آن سه نمره را در راه نجات خود می‌بینم و می بینیم. آن سه نمره، جفا نبود. عشق بود. عشق به حافظ. عشق به ادبیات. عشق به دانش‌آموزی که هفده صفحه نوشته بود، اما یک بیت از حافظ نداشت و باز این سخن؛ راستی، حافظ کیست که ما هنوز در شناخت او حیران‌زده‌ایم؟ در واقع او پیر مغان ماست. او مرهم ماست. او اکسیر حیات‌بخش ماست. او حافظ است. حافظ شیرازی. لسان‌الغیب و ترجمان اسرار و ما، شاگردان او، عاشقان او، دوستداران او، خسته‌دلان از زندگی، مرهم خود را در کلام او می جوییم. استادان من: احمد آل‌عصفور، منوچهر فتوت، جهانشاه سیسختی و سه نمره کسر، به قیمت یک بیت حافظ و یک عمر، شوق و عشق به حافظ.حافظا، در طلب یار، سر و جان چه کنیم؟ / جز دعا، در حق آن پیر مغان، چه کنیم؟...