شعر جهان|آلخاندرا پیزارنیک
علی نجمی - »خبرجنوب»/ «آلخاندرا پیزارنیک» متولد ۲۹ آوریل ۱۹۳۶ در آویاندا و درگذشت ۲۵ سپتامبر ۱۹۷۲ در بوئنوس آیرس، شاعر، نویسنده و مترجم آرژانتینی بود.
آلخاندرا در حومه شهر بندری بوئنوس آیرس در آرژانتین به دنیا آمد و در جامعه یهودیان مستقر در آنجا بزرگ شد. تحصیلات اولیه پیزارنیک در آرژانتین به ۲ زبان اسپانیایی و ییدیشی بود.
خانواده او از مهاجران یهودی روس و اسلواک بودند و آلخاندارا از کودکی در آرژانتین با مشکلاتی نظیر داشتن لهجه اسپانیولی اروپایی، لکنت زبان، جوش های صورت و اضافه وزن مواجه بود و به همین سبب، اعتماد به نفس پائینی داشت. او که از شکل ظاهری قیافه و بدن خود ناراضی بود و خود را با کودکان و نوجوان دیگر مقایسه می کرد، از همان دوران، شروع به مصرف قرص های آمفتامین نمود و این وابستگی دارویی تا سالیان متمادی، وضعیت روحی و جسمانی او را تحت تأثیر قرارداد.
او در سال ۱۹۵۴ میلادی، در رشته ادبیات و فلسفه در دانشگاه بوئنوس آیرس آغاز به تحصیل نمود و نخستین کتاب شعر خود را یک سال پس از قبولی در این دانشگاه، در سال ۱۹۵۵ میلادی منتشر کرد. پس از گذراندن واحدهای درسی ادبیات، فلسفه و روزنامه نگاری با آن که تا ۱۹۵۷ میلادی در دانشگاه ماند، اما تحصیلات خود را به اتمام نرساند. آلخاندرا در همان دوران دانشگاه، نزد نقاش سورئالیست آرژانتینی خوان بالیه پلاناس و به فراگیری نقاشی پرداخت. مطالعات عمیق او در زمینه ادبیات کهن و آثار نویسندگانِ بزرگ دیگر، دانش او را در زمینه ادبیات غنی ساخت و به ویژه مبحثِ «ناخودآگاه» در روانشناسی، او را به روان کاوی علاقمند ساخت.
وی عمیقاً تحت تأثیر آثارِ شاعر آرژانتینی آنتونیو پورکیا و شعرای سمبولیست فرانسوی آرتور رمبو و استفان مالارمه بود. اولین کتاب شعر او که در سال ۱۹۵۵ در آرژانتین منتشر شد، «بیگانه ترین سرزمین» نامیده می شود که برای اولین بار در سال ۱۹۶۲ منتشر شد. این کتاب به بررسی جست و جوی هستی شناختی شعرهای چند پاره پرداخته است. این مجموعه نشان می داد که با صدایی تازه و متفاوت روبه رو هستیم: زبانی موجز، تصاویری تیره، و نگاهی پر از اضطراب و پرسش.
پس از آن، مجموعههای دیگری منتشر کرد که به تثبیت جایگاهش در ادبیات آرژانتین کمک کرد. یکی از آثار بسیار مشهور او بر پایه زندگی الیزابت باتوری نوشته شده، زنی اشرافی که در افسانه ها و روایت های تاریخی با خشونت و قتل گره خورده است. پیزارنیک در این متن، به جای روایت ساده تاریخی، فضایی ادبی، نمادین و روان شناسانه می سازد.
آلخاندرا در سال ۱۹۶۰ به پاریس نقل مکان کرد و به مدت چهار سال در این شهر زندگی کرد. اولین کتابی که پیزارنیک در فرانسه نوشت، موفقیت بزرگی هم در صحنه شعر آرژانتین و هم در صحنه بین المللی داشت. این کتاب جایگاه اصلی آثار پیزارنیک را به خود اختصاص داده و به ویژه نمایانگر سبک شعری او بوده است. او در پاریس، افق فکری اش گسترش یافت و با جریانهای ادبی و فلسفی روز آشنا شد. این تجربه در عمیق تر شدن نگاه شاعرانه او اثر زیادی داشت. در همان هنگام، به تحصیل در رشته های تاریخ ادیان و زبان فرانسوی در دانشگاه سوربن پرداخت و در اینجا بود که باب آشنایی و دوستی با «خولیو کورتاسار»، «رُسا چاسل» و «اکتاویو پاز» باز شد و این آخری، مقدمهای بر چهارمین کتاب شعر او نوشت.
وی در سال ۱۹۶۹ میلادی، با دریافت کمک هزینه گوگنهایم به نیویورک رفت و در سال ۱۹۷۱ نیز از کمک هزینه برنامه فولبرایت بهره مند شد. پیزارنیک از مهم ترین شاعران آرژانتینی و از چهره های برجسته شعر اسپانیایی زبان قرن بیستم است. او به خاطر شعرهای کوتاه، فشرده، رازآلود و عمیقش شناخته می شود، شعرهایی که در آنها موضوعاتی مانند تنهایی، مرگ، سکوت، هویت، کودکی، جنون، زبان و فقدان بارها تکرار میشوند. شعر خاص و درون گرایانه او یکی از غیرمعمول ترین آثار در ادبیات آمریکای لاتین شده است. پیزارنیک احساس جدایی از جهان، از بدن، از کودکی و حتی از خود را به خوبی بیان میکند. او بارها به محدودیت زبان برای بیان تجربههای درونی اشاره میکند. در شعرهایش، سکوت گاهی به اندازه واژهها اهمیت دارد. در شعر او، جهان اغلب مکانی نا آرام، خاموش و تهدیدآمیز است. او اغلب از شعرهای کوتاه استفاده میکند، اما همین کوتاهی حامل لایههای عمیق معنایی است که از ویژگی های اصلی آثار اوست.
خود شاعر در شعرهایش اغلب متزلزل، ناتمام و در حال فروپاشی است و مرگ در آثار او نه فقط یک مضمون، بلکه نوعی حضور دائمی و فلسفی است. آثار او را نمی توان در یک مکتب خاص خلاصه کرد ولی در لحن و زبان نوشته هایش، سوررئالیسم، اکسپرسیونیسم، اگزیستانسیالیسم و شعر نمادگرا به وضوح نمایان است. پیزارنیک از شاعران و نویسندگانی چون آنتونن آرتو، ریلکه، بودلر، مالارمه، لورکا و دیگران تأثیر پذیرفت. مرگ زودهنگامش باعث شد که چهره ای تراژیک و اسطوره ای از او در ذهن خوانندگان شکل بگیرد. با این حال، اهمیت واقعی او فقط در مرگش نیست بلکه در نوآوری و عمق آثارش است. پیزارنیک یکی از مهمترین صداهای شعر مدرن آمریکای لاتین شناخته می شود. او بر نسل های بعدی شاعران، نویسندگان و منتقدان تأثیر گذاشت به ویژه به خاطر زبان فشرده و موسیقایی اش، نگاه زنانه و شخصی به رنج و هویت و تبدیل تجربه درونی به شعر.
پیزارنیک در تمام نوشتههایش زبان مادری خود را زیر سئوال میبرد. اگرچه او بهدنبال کمال رسمی نبود اما تمام زمانی که به پرداخت شعرهای خود اختصاص داده بود، تأیید میکند که روند نوشتن او محدود به خودکشی روان نیست؛ که ویژگی هنرمندان سورئالیست است بلکه ناشی از هاله افسانهای ناشی از مرگ زودرس اوست. تقریباً بعد از ۲ دهه نوشتن، از او ۷ مجموعه شعر و یک کتاب نثر برجای مانده که تأثیر آنها چون میراثی منحصربه فرد در ادبیات ادامه دارد. نمونه کارهای شعری که پر از عناصر ماسک، سکوت و چند صدایی مربوط به دهه آخر زندگی این شاعر است، توسط «یوت سیگرت» به انگلیسی ترجمه و با عنوان «استخراج سنگ جنون؛ شعرهای (۱۹۷۲–۱۹۶۲)» جمعآوری شد.
این مجموعه شامل شعرهایی از مجموعه «کارها و شبها»، «استخراج سنگ جنون» (۱۹۶۸) و «موسیقی جهنم» (۱۹۷۱) است. پیزارنیک پس از بازگشت به بوئنوس آیرس، همچنان به نوشتن شعر، نثر شاعرانه، یادداشت و مقاله ادامه داد. با این حال، حال روحی او به تدریج شکننده تر شد و سالها با مشکلات روانی و افسردگی دست و پنجه نرم می کرد. این وضعیت در اواخر عمرش شدیدتر شد. طبق شنیده ها دو مرتبه تلاشِ ناموفق برای خودکشی داشت و به همین سبب، تحتِ پیگیری و درمان بود. او در تاریخ ۲۵ سپتامبر ۱۹۷۲ در حالی که ۳۶ سال داشت و تنها دو هفته بود که از یک بیمارستان روانپزشکی مرخص شده بود، با خوردن ۵۰ عدد قرص خودکشی کرد و جسدش در آرامگاه تابلادا در بوئنوس آیرس به خاک سپرده شد.
گفته شده است که مرگ او باعث شد که در قلمرو نام های آرژانتین یک چهره تقریباً افسانه ای باشد بنابراین بسیاری از منتقدان به «شخصیت» آلخاندرا پیزارنیک علاقمند نیستند و اغلب تجزیه و تحلیل بیوگرافی اشعار او را ارائه می دهند.
آفتابی
آن بیرون آفتابی است
چیزی بیشتر از یک خورشید نیست
اما مردم نگاهش میکنند و آنگاه آواز سر می دهند
خورشید را نمی شناسم
ملودی فرشتگان را می شناسم من
نهیب گرمِ واپسین باد را
تا سپیده دم فریاد می کشید
وقتی مرگ
خود را برهنه میکرد در سایه ام
میگریم، زیر نام خویش، شباهنگام
دستمال تکان می دهم و قایق های تشنه واقعیت
با من می رقصند برای تمسخر رویاهای بیمارم
ناخن ها را عیان نمی کنم
آن بیرون آفتابی است
و من لباسی از خاکستر پوشیده ام
/////////////////
کودکی
از کودکی چیزی نمی دانم
بیش از هراسی درخشان
و دستی
که مرا پهلو به پهلو می کرد
کودکی ام و رایحه اش
پرنده ای عزیز
////////////////////
جزیره خاطره
جزیره خاطره منفجر خواهد شد
زندگی، تنها فعل خلوص خواهد بود
زندان، برای روزهای بی بازگشت
فردا، هیولاهای کشتی ساحل را
بر باد راز ویران میکنند
فردا نامه های ناشناخته
به دستان جان می رسند.
/////////////////////
در شب دل
در شب دل
در مرکز فکر سیاه
هیچ کس مرئی نیست
هیچ کس در باغی نیست
Admin 6 




